عکسهای عاشقانه

عیدتون مبارک ...

سلام به همه کسایی که تو این مدت منو تنها نزاشتن و همیشه دلگرمی واسه طرح هام بودن ...

امیدوارم حال همگی خوب باشه ...

این آخرین پست امساله رفقا ...

پیشاپیش عیدم بهتون تبریک میگم ...

امیدوارم سال خوبی و همراه با موفقیتی رو پشت سر گذاشته باشین و از اون بهتر ...

امسال واستون باشه ...

هر چی سعی کردم به مناسبت عید طرح شاد بزنم ، نشد که نشد ...

ایشالله که میبخشید دیگه ...

با آرزوی سالی خوب و خوش واسه همگی ...

 

 

 

 

 

 

 

در آخر هم شعری رو که خودم سرودم به خواهرم تقدیم میکنم ... :

 

 

یه روزی تنها میشم ... تو کویر خاطره ...

به دنبالت راهی میشم ...

با یه دله پرعاطفه ...

حتی اگه میون راه ... از تشنگی خسته بشم ...

دوباره ...

پی سرابت ...

 همه جا راهی میشم ...

** میدونم که داشتنت واسه من مثل خیاله **

اما خواهر ...

تو کویر ...

آرزوی تشنه ...

دیدن سرابه ... ؟ !

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        ۱۳۸٦/۱٢/٢٦ - صادق هدایت


تنها شدم ... ؟ !

نیمه شب آواره و بی حس و حال

در سرم سودای جامی بی زبان

 

پرسه ای آغاز کردیم ، در خیال

دل به یاد آورد ایام وصال

 

از جدایی یک دو سالی میگذشت

یک دو سال از عمر ، رفت و برنگشت

 

دل به یاد آورد اول بار را

خاطرات اولین دیدار را

 

آن نظر بازی و آن اسرار را

آن دو چشم مست آهو وار را

 

همچو راضی مبهم و سر بسته بود

چون من از تکرار ، او هم خسته بود

 

آمد و هم آشیان شد با من او

همنشین و هم زبان شد با من او

 

خسته جان بودم که جان شد با من او

نا توان بود و توان شد با من او

 

دامنش شد خوابگاه خستگی

این چنین آغاز شد ، دلبستگی

 

وای از آن شب زنده داری تا سحر

وای از آن عمری که با او شد به سر

 

مست او بودم ز دنیا بی خبر

دم به دم این عشق میشد بیشتر

 

آمد و در خلوتم دمساز شد

گفت و گو ها بین ما آغاز شد

 

گفتمش
: در عشق پا برجاست دل

گر گشایی چشم دل ، زیباست دل

 

گر تو زوراغوان شوی ، دریاست دل

بی تو شام بی فرداست دل

 

دل ز عشق روی تو حیران شده

در پی عشق تو سرگردان شده

 

گفت : در عشقت وفادارم ، بدان

من تو را بس دوست میدارم ، بدان

 

شوق وصلت را به سر دارم بدان

چون تویی مخمور ، خمارم بدان

 

با تو شادی میشود غم های من

با تو زیبا میشود فردای من

 

گفتمش : عشقت به دل افزون شده

دل ز جادوی رخت افسون شده

 

جز تو هر یادی به دل مدفون شده

عالم از زیباییت مجنون شده

 

بر لبم بگذاشت لب ، یعنی خموش

طعم بوسه ، از سرم برد عقل و هوش

 

در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر کس جز او در این دل جا نبود

 

دیده جز بر روی او بینا نبود

همچو عشق من ، هیچ گل ‌زیبا نبود

 

خوبی او شهره ی آفاق بود

در نجابت ، در نکوهی تاخت بود

 

آه ... روزگار ...

 

روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختیه ما را نداشت

 

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت

بیگمان از مرگ ما پروا نداشت

 

آخر این قصه هجران بود و بس

حسرت و رنج فراوان بود و بس

 

یار ما را از جدایی غم نبود

در غمش مجنون و عاشق ، کم نبود

 

بر سر پیمان خود محکم نبود

سهم من از عشق ، جز ماتم نبود

 

با من دیوانه پیمان ساده بست

ساده ام آن عهد و پیمان را شکست

 

بیخبر پیمان یاری را گسست

این خبر ناگاه ، پشتم را شکست

 

آن کبوتر عاقبت از بند رست

رفت و با دلدار دیگر عهد بست

 

با که گویم ،‌ او که همخونه من است

خسم جان و تشنه ی خون من است

 

بخت بد وین وصل من قسمت نشد

این گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد

 

عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد ، تدبیر نیست

 

از غمش با دود و دم هم دم شدم

باد نوش غصه ی او ، من شدم

 

مست و مخمور و خراب از غم شدم

ذره ذره آب گشتم ، کم شدم

 

آخر آتش زد ،‌ دل دیوانه را

سوخت بی پروا ، ‌پر پروانه را

 

عشق من ، از من گذشتی ، خوش گذر

بعد از این حتی تو اسمم را نبر

 

خاطراتم را تو بیرون کن ز سر

دیشب از کف رفت ، فردا را نگر

 

آخر این یک بار از من بشنو پند

بر من و بر روزگارم دل مبند

 

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود

عشق دیرین ، گسسته تار و پود

 

گرچه آب رفته باز آید به رود

ماهیه بیچاره اما مرده بود

 

بعد از این هم آشیانت هر کس است

باش با او ، یاد تو مارا بس است

 

 

 

 

 

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        ۱۳۸٦/۱٢/۱٢ - صادق هدایت


تعداد بازديدكنندگان :